طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۴

در جگر زنبور غم دارم شرابم می‌گزد

ابر بیمم می‌نماید آفتابم می‌گزد

بسکه سیر از خوردن لخت جگر گردیده‌ام

گر چه مست طاوسم بوی کبابم می‌گزد

از جنون زخم سگ دیوانه دارم در جگر

زان ز اشک خود به پرهیزم که آبم می‌گزد

نغمه را با ناله‌ام ربطیست در آشوب دل

زین سبب چون زهر جان سوزی زبانم می‌گزد

از تنک ظرفی ندارم طاقت برق شراب

من کتانم جلوه‌های ماهتابم می‌گزد

شب چو بی سودای زلفش می‌کنم سامان خواب

هر زمان اندیشه چون افعی بخوابم می‌گزد

«طالب» از بس با خرابیهای می خو کرده‌ام

دیدن تعمیر دلهای خرابم می‌گزد