تن بجان آمد دل از امیدها مأیوس ماند
نقد فرصت شد ز کف سرمایهٔ افسوس ماند
راند شهرآشوب پیری حکم بر عزل قوا
دست از تدبیر لمس و لب ز شغل بوس ماند
خانهٔ دل گشت ویران و هوای تن بجاست
دیر راهب شد خراب و جنبش ناقوس ماند
دل بجاسوسی فرستادم بحسن آباد یار
ملک خورمه بود حکم داورش جاسوس ماند
خواست حسن جلوه بیند طالعش یاری نکرد
حسرت رعنائی او در دل طاوس ماند
دل اسیر زلف او شد رشگ برحالش برید
این خوش آزادی که در قید چنین محبوس ماند
باده بدنامیست «طالب» بر لقای او مناز
غیر از این کو یادگاری از جم و کاوس ماند