طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۵

حرف شادی میزنم هان بردهان من زنید

بلکه زهر آلوده نیشی برزبان من زنید

تا مگر چون قامت او شعله‌ئی گردد بلند

ایکه دلسوز منید آتش بجان من زنید

نعمت خوان مرا کردن بزهر آغشته است

مهر بر دست و زبان میهمان من زنید

بی سلاح اینک بمیدان فلک رو کرده‌ام

دشنه‌ئی از نالهٔ من بر میان من زنید

بیضهٔ طاوس دل در آشیان دارم مباد

ناگهان برگ گلی بر آشیان من زنید

یوسفی در کاروان دارم که صدمصرش بهاست

وای ای کرگان اگر بر کاروان من زنید

آتشی دیگر چه حاجت خود سراپا آتشید

خویش را ای گلرخان بر خانمان من زنید

من بمنزل برده‌ام پی ای طلبکاران دوست

مقصد ار خواهید دستی برعنان من زنید

آزمون گردید چون «طالب» طلای خالصم

ناقدان تا چند فال امتحان من زنید