تو نه آنی که براه تو قدم صرفه کنند
یا بتحریر ثنای تو قلم صرفه کنند
گمره آنانکه بسودای تو با تهمت شوق
ره نوردند به نعلین و قدم صرفه کنند
ما به شکر تو دم از دم نتوانیم گسیخت
صوفیانند که در راه تو دم صرفه کنند
فیض را نایژه بگشای که ارباب نیاز
نپسندند که ارباب کرم صرفه کنند
عافیت را در هستی نگشودن بر وی
کین وجودیست که از بهر عدم صرفه کنند
گرد آن خال نگردم که بموران نرسد
دانهئی را که زمرغان حرم صرفه کنند
نقد جان از پی صرفست جوانمردان را
شرم دینار پرستان که درم صرفه کنند
گر غم دوست نمایند ز دل صرفه رواست
ورنه دل نیست متاعی که ز غم صرفه کنند
شاهدان گر مزهٔ جلوهٔ خود بربایند
شاید از لذت دیدار ز هم صرفه کنند
مزهٔ درد ندانند همانا افلاک
ورنه از خسته دلان ذوق الم صرفه کنند
وز خسیسان و کریمان جهان فرق بسی است
اهل دل بذل بغم اهل شکم صرفه کنند
عاشقان دست ندارند ز بذل دل و دین
پیش صرف از پی آنند که کم صرفه کنند
زآن بمادیر رسد نامهٔ خوبان که زناز
خامه صد بار تراشند و رقم صرفه کنند
خشک مژگان منشین ابر کریمی «طالب»
نپسندیم که چشمان تو نم صرفه کنند