طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۷

کمین بر من گشاید هر کمانداری که برخیزد

زند بر قلب من هر مردم‌آزاری که برخیزد

بدین کاسد متاعی دارم افسونیکه از هرسو

بسودای من آید هر خریداری که برخیزد

بدین نسبت که ظالم‌را بمظلومان بود ربطی

نزاعی مینماید هر ستمکاری که برخیزد

چو در هر دل بود راه تصرف دلنشینی را

نشیند در دل من هر سرخاری که برخیزد

نمیدانم چه‌رو نق‌دیده در بازار خودکین دل

بشغل غم گراید بهر هرکاری که برخیزد

نشیند بر جگر چون دانهٔ الماس در جانم

ز قانون دلم هر نالهٔ زاری که برخیزد

بآن نسبت که باشد با فغانش نغمهٔ مطرب

نشیند در دل عاشق زهر تاری که برخیزد

گهی غلطد بسرگاهی بپا از ضعف افغانم

چه‌مخموری که بنشیند چه بیماری که برخیزد

به تعظیم سر منصور دارد قد الف «طالب»

برای عبرت عشاق هر خاری که برخیزد