طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۴

از روی دوست رنگ حیا کم نمیشود

این حسن، همچوفیض خدا کم نمیشود

خارم بره مریز که تا گل بباغ هست

آمد شد شمال و صبا کم نمیشود

می‌را چه جرم غم دل من ریش کرده است

دردی که کهنه شد بدوا کم نمیشود

ساغر بدست و محو لب یار مانده‌ایم

یعنی بمی حرارت ما کم نمیشود

یکجو بدل غبار ندارم ز خط یار

دائم که قدر گل به گیا کم نمیشود

مطرب زمان زمان جگر ساز خون مساز

کین دردها بصوت و نوا کم نمیشود

گر سایه افکند بسر صعوه‌ئی ز مهر

داند که کر و فر هما کم نمیشود

بازار گلفروش ندارد غم کساد

یعنی رواج گریهٔ ما کم نمیشود

«طالب» گهر خرید کن از بحر طبع خویش

کین جنس را بدهر بها کم نمیشود