از روی دوست رنگ حیا کم نمیشود
این حسن، همچوفیض خدا کم نمیشود
خارم بره مریز که تا گل بباغ هست
آمد شد شمال و صبا کم نمیشود
میرا چه جرم غم دل من ریش کرده است
دردی که کهنه شد بدوا کم نمیشود
ساغر بدست و محو لب یار ماندهایم
یعنی بمی حرارت ما کم نمیشود
یکجو بدل غبار ندارم ز خط یار
دائم که قدر گل به گیا کم نمیشود
مطرب زمان زمان جگر ساز خون مساز
کین دردها بصوت و نوا کم نمیشود
گر سایه افکند بسر صعوهئی ز مهر
داند که کر و فر هما کم نمیشود
بازار گلفروش ندارد غم کساد
یعنی رواج گریهٔ ما کم نمیشود
«طالب» گهر خرید کن از بحر طبع خویش
کین جنس را بدهر بها کم نمیشود