برقص آن نازنین هرگه قدم از ناز بردارد
دلم در سینه چون خلخال او آواز بردارد
گذارد آن گل از شیرینی افسانهام هردم
سریر عشوه بر بالین ناز و باز بردارد
بافسون گاه راه نرگس غماز خود میزن
مبادا سحر چشمت پردهٔ اعجاز بردارد
دلم بیتابی از حد میبرد در نوحهپردازی
ندارد صبر چندانی که مطربساز بردارد
عجب نبود که با این اضطراب شوق هر عضوم
ره کویش چو مرغان سبک پرواز بردارد
زبس با بخت کردم سازگاری تلخ شد عمرم
کسی تا چند ناز طالع ناساز بردارد
نگویم راز او با دل که ترسم شحنهٔ غیرت
کشد شمشیر و از گردن سر غماز بردارد
دلا تو دردمندی سعی در ضبط نفس میکن
مبادا راز آهی پردهات از راز بردارد
غریبی کز جفا در کوی او میرد بصد خاری
شکوه عشق تا بوتش بصد اعزاز بردارد
یکی برکنده عشقی ز آشیان افتادهام «طالب»
مگر از خاک عجزم چنگل شهباز بردارد