طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۰

آنشوخ هرگه تکیهٔ مستانه بر دوشم کند

اززلف سازد حلقه‌ئی وآن حلقه در گوشم کند

ایمن نیم ز آن تندخو، زآن زه که دارد زلف او

بیهوش دارو درگره، ترسم که بیهوشم کند

طفل یتیم بیخودی، از گریه باز آرد مرا

آری ندارم مادری، کز مهر خاموشم کند

باشد دلا دور زمان، گمنام ساز عاشقان

با آنکه سرکش شعله‌ام، ترسم که خس‌پوشم کند

با آنکه بی او نیستم، هرلحظه ازبیطاقتی

خود را بیاد او دهم، ترسم فراموشم کند

خواهم که سرمستان شبی، درپای بیدی یا گلی

توفیق چون مشاطگان، سروی در آغوشم کند

چون خم بجوشم بیغمی، دارم بجان از می نمی

ترسد دل من زآن دمی، کافسرده از جوشم کند

دوشم براحت بود جان، از شکوه‌اش بندم زبان

گر امشب من آسمان، همچون شب دوشم کند

«طالب» ندارم بخت آن، کآن طوطی هندی زبان

لختی شود شکرفشان، سیر از لب نوشم کند