طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۳

مجنون تو افسانه و افسون نپذیرد

با بیخبری بند فلاطون نپذیرد

صدرنگ می ار جلوه‌کنان در نظر آید

دل نشأه بجز از لب میگون نپذیرد

آخر نبود بی اثری صحبت جاوید

خود گو که دلم رنگ غمت چون نپذیرد

چندیست کنم عشق گرفتن که بدان پند

تن در ندهد عاقل و مجنون نپذیرد

مسکین چکند خانه که غمنامهٔ عاشق

حکمست که غیر از رقم خون نپذیرد

گر عشق براسباب غرور است پس از چیست

کین خاک نشین منت گردون نپذیرد

«طالب» ز رقم دست بکش خامه بینداز

کین نامه گرانباری مضمون نپذیرد