طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۲

از تو شوری بدل بحر و بر انداخته‌اند

آتش عشق تو در خشک و تر انداخته‌اند

محنت عشق ترا حوصله‌ئی درخور نیست

پیش غمهای تو دلها سپر انداخته‌اند

از بتان مهر مجوئید که آئین وفاست

اولین رسم قدیمی که بر انداخته‌اند

نیست غمهای ترا با دلم آن مهر که بود

سالها شد که مرا از نظر انداخته‌اند

هرکجا تیغ نگاه تو علم گشته بناز

بیدلان گاه سپر گاه سر انداخته‌اند

وه چه بحری که ز شوق گهرت کشتی خویش

خضر و الیاس بموج خطر انداخته‌اند

بی‌سبب نیست که با شیشه دلان کینهٔ چرخ

سنگ بر کارگه شیشه گر انداخته‌اند

اینجهان خانهٔ حزنست و الم زآن احباب

عیش و عشرت بجهان دگر انداخته‌اند

میکشان را شده از شهد لبت طبع لطیف

تا بدان جای که نقل از شکر انداخته‌اند

آشیان دل «طالب» شده بر بال عقاب

بسکه مرغان خدنگ تو پر انداخته‌اند