شمع داغم بسر از آه چو روشن گردد
چرخ پروانه صفت گرد سر من گردد
دوست خون در جگرم میکند ای وای اگر
ورق مهر بگرداند و دشمن گردد
چون دهم رخصت آه از غم آن چشم سیاه
نفسم سرمه کش دیدهٔ روزن گردد
دیدهام چاک گریبان تو روزی بگذار
که دلم آید و آویزهٔ دامن گردد
گر بخاکستر گلخن رسدت فیض نگاه
سرمه گرد سرخاکستر گلخن گردد
آتش از سنگ بناخن مکن از بهر دلم
که بیاد نفس سوخته روشن گردد
جنس دیگر شدی ای دل ز تو این چشم نبود
که گمان داشت که مومی چه تو آهن گردد
نروم سوی چمن با دل پرداغ مباد
بلبلم بیند و بیزار ز گلشن گردد
دانهئی بود غمش در دلم از همت عشق
خوشه گردید امیدست که خرمن گردد
«طالب» ار نظم ترا نسخه بدریا فکنند
آب از چربی اشعار تو روغن گردد