طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۴

بهار شد که لباس چمن حریر شود

نظر ز سیر بهار از بهشت سیر شود

ز لب گشودن اطفال غنچه نزدیکست

که سنگ ژاله به بستان ابر شیر شود

هزار شیشه تهی کردم از خمار ولی

امید نیست که دستم پیاله گیر شود

اگر حدیث خشن پوشیم بخلد برند

حریر بر بدن حوریان حصیر شود

اگر بصوت و نوا طبع گل بود مایل

خراش در جگر بلبلان صفیر شود

بهر کجا که بود شوخ مجلس آرائی

بذوق گوشهٔ چشم تو گوشه گیر شود

دلم بسوی غمی هر زمان کند آهنگ

به رغبتی که مریدی بنزد پیر شود

مریز جرعهٔ می هر زمان بخاک مباد

که ترک غمزهٔ ساقی بخون دلیر شود

ادای وام غم او بود سپردن جان

مکن مبالغه «طالب» مباد دیر شود