طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۸

باز اشک گرم من پهلو بآذر میزنند

خار مژگانم دم از بال سمندر میزنند

دیگران بال مرا برسرزنند از بهر زیب

عاشق بیدل پر پروانه بر سر میزنند

هرکه دارد بی‌رخش بر سر تن آشفته‌ئی

میکشد میدان و بر دیوار و بر در میزنند

بسکه دارد شادی پیغام نازش در شتاب

پای قاصد طعنه بر بال کبوتر میزنند

حسن شمع و گل بهم پیوسته زآن گردش مدام

عندلیبی بال با پروانه بر در میزنند

بسکه افشاندی بخونریز شهیدان آستین

هرکه دستی دارد از دست تو بر سر میزنند

«طالب» آشفته را فلسی نه در فیض سرشک

گاه و بی‌گه غوطه در دریای گوهر میزنند