طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۰

سخن خوش است که از روی حال برخیزد

نه همچو قول من از قیل و قال برخیزد

ز ضعف خفته بر آن بسترم که گر بروی

مه تمام نخسبد هلال برخیزد

اگر به پیش لب آرم سفال تر صد سال

بسان مجمر دود از سفال برخیزد

به نیم رشحهٔ لطف تو سر فراز شوم

به شبنمی که نشیند نهال برخیزد

بوقت گریه فغان خیزد از دل «طالب»

چو سبزه از اثر پرشکال بر خیزد