دست تهی ز نقد وجودم خزینه شد
پشمینه از لطافتم ابریشمینه شد
با خلق تشنه رخت کشیدم بچشمهسار
آب روان بطالع من آبگینه شد
داغ جنون که بود یکی نقد آشکار
بر سر ز بسکه خاک فشاندم دفینه شد
قرنی هر آنکه دود چراغ ستیزه خورد
چون من بعلم مهر و وفا بیقرینه شد
گر موفتیله کرده نهادم بسینه داغ
آن داغ رفته رفته به پهنای سینه شد
پهلو ز نام خویش تهی سازد آفتاب
از بسکه مهرها بزمان تو کینه شد
«طالب» بهر سفینهگزین شعر سینه سوز
بیت دوئی نوشت ستم بر سفینه شد