ز غم کناره طلب کی بما درآمیزد
بلا پرست باهل بلا درآمیزد
تو بیوفائی نکهت نگر که بیسببی
ز گل جدا شود و با صبا درآمیزد
نشاط با دل بیگانه آشنا آمیز
ملال نیست که با آشنا درآمیزد
صباحذر کن از این دود دل کدز هر شود
هوا چو با نفس اژدها درآمیزد
بسینه برسر آمیزش است خنجر یار
چو آهنی که بآهن ربا درآمیزد
زکوی سرمهفروشان مکن عبور مباد
که گرد رخش تو با توتیا درآمیزد
کلاهگوشهٔ شاهنشهی نگردد کج
اگر ز روی کرم با گدا درآمیزد
انیس شعلهپرستان شدم ز همت عشق
چو بلبلی که به پروانهها درآمیزد
ز آه بی اثرم دهر سوخت رای اگر
خدا نکرده اثر با دعا درآمیزد
نسیم زلف تو با خو نچکان دلم آمیخت
چو بوی گل که برنگ حنا درآمیزد
شرار غم چو زند شعله بردلت «طالب»
مکن کناره و بگذار تا درآمیزد