تا کی نمکم بر جگر سوخته پاشند
زهرم بلب با شکر آموخته پاشند
از دیدهٔ دل در قدم هجر تو احباب
چون ابر بهاری همه اندوخته پاشند
بر تازه جراحت نمک افشان شوم از اشک
چون عطر که بر جامهٔ نو دوخته پاشند
بس داغ که از گریه فتد بر دل گرمم
چون آب که بر اخگر افروخته پاشند
«طالب» ز پس مرگ فراغت ندهد سود
چون آب که بر مزرعهٔ سوخته پاشند