داغ عشق تو که از پرده برون میآید
گل سوداست کز او بوی جنون میآید
هر نسیمی که ز دل میرودم سوی دماغ
باز میآید و آغشته بخون میآید
تن بکداخته میآیدم از ضعف برون
زآن گریبان که سررشته برون میآید
غم چو نزدیک شود قفل شبستان بگشای
در مبندش که ز دیوار درون میآید
دل تنگیست مرا بسته درش حیرانم
کز در بسته درون درد تو چون میآید
هست چون نیک اثر نقل مکان بر بیمار
خسته جانم بلب از بهر شکون میآید
از حقارت چکنم شکوه که دانم کدز لطف
بهترین زخم تو بر صید زبون میآید
از شبیخون ختن میرسد امروز نسیم
یا از آن سلسلهٔ غالیهگون میآید
بوی او داروی بیهوشی و زآن بو «طالب»
عمرها شد که ز خود رفته کنون میآید