طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۰

اندیشهٔ وصال تو خاموشی آورد

وز هایهای گریه فراموشی آورد

تکلیف نرگس تو مقیمان کعبه را

تا دیر موکشان بقدح نوشی آورد

مشکین حمایلی که توافکنده‌ئی بدوش

صد کعبه را بذوق سیه‌پوشی آورد

من هوش دشمنم بمشام دلم زنید

بوئی از آن شراب که بیهوشی آورد

فطرت کند تلاش هم آغوشیم بعرش

ایکاش سرفرود بدرویشی آورد

برسر هرآنچه آورد ارباب هوش را

خط عذار و خال بناگوشی آورد

هرگه خیال نازکی خوی او کنم

گویائیم پناه بخاموشی آورد

«طالب» غمی بیرکشم و سرکنم بجیب

بر دل چو زور ذوق هم آغوشی آورد