طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۳

مرگم حیات گشت چو جانانه لب گزید

من بندهٔ لبش که چه مستانه لب گزید

تا حرف توبه بیخبرم بر زبان گذشت

می تلخ شد زغیرت و پیمانه لب گزید

تمکین و ناز بین که چه گل خنده میزند

برقتل من که بلبل و پروانه لب گزید

رفتم ولی چنانکه ز افسوس رفتنم

غافل دو کف بهم زد و دیوانه لب گزید

«طالب» بمرگ دل لب افسوس باز کرد

دریا به فوت گوهر یکدانه لب گزید