سراپای دل از زخم زبانم زآن فغان دارد
که چشمت غیر مژگان از نگه چندین زبان دارد
میان شاخ گل زآن سرو قد نبود جز این فرقی
که آن سر بر زمین از شرم و این بر آسمان دارد
ببازی لعل میگونش فشانم هر دم و گویم
لبت بی استخوان است ای پری یا استخوان دارد
نزاکت راست در اقلیم حسنش حکم تا جائی
که موی طرهٔ او بحث با موی میان دارد
اگر دل چون لئیمان بر سر مهربتان لرزد
مکن عیش کز اسباب جهان مسکین همان دارد
گمان اینقدر سوز محبت نیست با بلبل
مگر پروانهئی بر شاخ گلبن آشیان دارد
بغیر از آستینش سفرهئی نتوان گمان بردن
درین قحط کرم هر کس بعالم نیم نان دارد
تحمل را مده ره بیش ازین با ننگ در خاطر
وداع برد باری کن که فطرت را زیان دارد