طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۴

زنده گشتم که مرا نفس ستمکار بمرد

تا فلک شعله زدم کین شرر خام فسرد

خط بیزاری دنیا نه چنان بنوشتم

که بصد تیغ توان نقطه‌ئی از وی بسترد

توان کشت چو من زنده دلی را زخمار

صاف گر می نبود باد سلامت سر دُرد

ایکه بالید ترا روح ز کاهیدن جسم

باد ارزانیت اینجان کلان و تن خرد

چون بمژگان تنتم رشتهٔ خونین که فراق

بر حریر جگرم سوزن الماس فشرد

تا بساعد سرانگشت محبت فرسود

بسکه بر دامن جانم درم داغ شمرد

خوش امینی است تنم کو بامانت زخدای

بستد جان و بخاک کف پای تو سپرد

صبحدم روزنهٔ دود جگر بگشودم

گل خورشید ز بس گرمی آهم پژمرد

زدهام غوطه بصدرنگ جراحت چکنم

هر سر موی مرا عشق به نیشی آزرد

حسرت تیغ توام کشت بخاکم بنویس

که فلان تشنه جگر مرد و دمی آب نخورد

«طالب» از گریه نیاسود سراپایم دوش

مو بمو برتن زارم گرو از مژگان برد