زما ایمن نشین کز آتشما گل نمیسوزد
وگر دوزخ شویم از ما پر بلبل نمیسوزد
ز بس باران رحمت ما باریده برگیتی
زموج شعله بر دریایآتش پل نمیسوزد
ز آه ما زیانی زلف اورا نیست یادر گل
شرار هیچ آتش خرمن سنبل نمیسوزد
عنان ای برق بر تاب از خس و خاشاک سیلابی
مکن آتش تلف کین خار تر در گل نمیسوزد
بود ویرانهٔ ما درامان از برق حسن آری
شرار آتش گل خانهٔ بلبل نمیسوزد
زحسن روی او در حیرتم کین شعلهٔ سرکش
چو بدخو میشود چون بر سرش کاکل نمیسوزد
به (دارالمرز) شهری در امان از آه «طالب» نی
به (ساری) هم سری دارد همین ( آمل ) نمیسوزد