طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۶

خرم آن گل که غم از باد خزانش نرسد

ور به آتش فتد از شعله زیانش نرسد

عیش بر توسن رهوار سوارست چو عمر

دست ما آبله پایان بعنانش نرسد

گرچه دل عین زیانست طلبکاران را

حرف تلخ طلب از دل بزبانش نرسد

آه ما چون شجر حسن تو نخلیست بلند

که سر سدرهٔ طوبی بمیانش نرسد

برق خصمی نزند لمعه بمعمورهٔ مهر

دست مهتاب بدامان کتانش نرسد

مرد غیرت ندهد آب رخ فقر بباد

روزه نیت کند آن روز که نانش نرسد

«طالب» آن تلخ مذاقست که از شوری بخت

لقمه تا زهر نگردد بدهانش نرسد