طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۴

درجهان غیر تو صاحب‌نظری نیست پدید

توچو خورشید عیانی دگری نیست پدید

تازه میدار دماغ از گل یکتائی خویش

کین‌چمن‌را چو توخرم‌شجری نیست پدید

شاخ بیدیست نهال مژه بی گریهٔ شوق

که برو میوه زلخت جگری نیست پدید

طایران حرم شوق، فلک پروازند

گرچه برپیکرشان‌بال‌وپری نیست پدید

داغ افسردگیم سوخت که در سینهٔ تنگ

بود صد شعله واکنون‌شرری نیست پدید

نعش دل بسته بدوش مژه میگریم زار

چکنم طفل مرا نوحه‌گری نیست پدید

ناله بسیار ولی جنس اثر کمیابست

نخلها صف زده اما ثمری نیست پدید

خون بجوش از رگ احباب چو درمی نکرم

دست فصاد و سر نیشتری نیست پدید

همه‌شام است در آن کلبه که من‌دارم جای

دم‌صبحی چه، که وقت‌سحری نیست پدید

برو ای غم که ره خانهٔ دل مسدود است

یا زدیوار درون آ، که دری نیست پدید

صاحبان نظر از سرمه شناسند غبار

صرفهٔ ماست که صاحب‌نظری نیست پدید

«طالب» از هر روشی شیوهٔ ما تازه‌ترست

روش ماست کز آن تازه‌تری نیست پدید