طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۸

کردم نظارهٔ دو جمال از نقاب عید

شب ماه عید دیدم و روز آفتاب عید

شایستهٔ دو تهنیتم کز دعای صبح

بختم دو بال سعد گشود از کتاب عید

با دوست همعنان بره عیدگه شدیم

درسر خمار روزه و برلب شراب عید

بر من گذشت بیتو بسی عیدها ولی

زآن عهدها نبود یکی در حساب عید

«طالب» به نسبت رخ آنمه بعیدگاه

چرخ از لب هلال ببوسد رکاب عید