طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۳

کو عشق تا غرور کله گوشه خم کند

نخوت کرشمه‌های عروسانه کم کند

قندیل کعبه کز دل عاشق نمونه است

ناقوس‌وار خدمت بیت‌الصنم کند

دود چراغ دل که عبارت ز آه ماست

دعوای فیض با نفس صبحدم کند

کوجرعه نوش دیر که مستانه بی‌حجاب

در صحن کعبه مشق سجود صنم کند

بر سرکشی مناز که در شاهراه عشق

نقش جبین سجود نشان قدم کند

دست هوس قوی شده بازوی دل ضعیف

ترسم که عشق رخنه بناموس غم کند

می را بدل بزهر نمودیم و نادمیم

کین باده هم مباد که دفع الم کند

دل را به پیش ناله برانگیختم ز خاک

نگذاشتم که یک مژه خواب عدم کند

از بیم چشم زخم فلک راضیم که یار

لطفی اگر کند بزبان قلم کند

دستش عطاریست که رخسار صفحه را

مشاطگی بخامهٔ مشکین رقم کند

گردون چو شمع کوکب ما را دهد فروغ

یک نیمه از وظیفهٔ خورشید کم کند

«طالب» وداع مستی خود می‌کند کجاست

لخت دلی که توشهٔ راه عدم کند