طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۲

ز جیب پاره گرفتار عشق چاره ندارد

از آن شکاف گریبان ما شماره ندارد

گل بلندی پرواز نیست در چمن ما

پلنگ بیشهٔ ما جنگ با ستاره ندارد

صفای سینه بدوران ما چنان شده شایع

که شیشهٔ هم شکر آبی بسنگ خاره ندارد

شکاف جیب چه دوزیم به نه‌ایم ز غنچه

کدام غنچه گریبان پاره پاره ندارد

تو ساده لوحی زاهد نگر که میر مداز ما

بیوی می خبر از مستی گذاره ندارد

بس است گرمی خاکستر زمین و زمان را

چه شد که آتش ما شعله یا شراره ندارد

بیحر غم چو فتادی بشوی دست ز ساحل

که این محیط سراسر میان کناره ندارد

رواست گریه بر آن عندلیب کز گل روئی

امید بستن گلدسته‌ئی نظاره ندارد

مشو مقید زینت که شاهدان تجرد

کشند حلقه بگوشی که گوشواره ندارد

بفال ره نروند آشنا دلان طریقت

چو عزم‌ها همه جزم است استخاره ندارد

مناز بر برکات و عنان که نیست در این ره

پیاده‌ئی که قدم بر سر سواره ندارد

نشان ره بزمان چون دهیم گمشدگان را

که طرف ابروی ما قوت اشاره ندارد

بدیهه شاهد صدقست نی مطایبه «طالب»

که صاحب سخن از استعاره چاره ندارد

سخن که نیست در او استعاره نیست ملاحت

نمک ندارد شعری که استعاره ندارد