دلی ز میکدهٔ آرزو نمیآید
که سنگ حادثهاش برسبو نمیآید
ترشح عرقی از جبین دل زنهار
که غسل ناصیه از آب جو نمیآید
چنان بعهد تو مستور گشت شاهد راز
که از دهان میآلود بو نمیآید
بخاکپای تو گستاخ دیده تا شدهام
سرم بسرمه فروشان فرو نمیآید
بوصف نافهٔ زلفش نمیزند رقمی
که بر سر قلم از مشک مو نمیآید
کتان پاره بمهتاب میبرم هر چند
ز دست پرده شکافان رفو نمیآید
سیاه نامه از آنم کز ابر رحمت نیز
بروزگار دلم شست و شو نمیآید
چنان بریده امیدم ز باز گشت نشاط
که رنگ رفتهام از می برو نمیآید
نمیز نممژه بریکدگر که موج سرشک
چو طوق فاختهام تا گلو نمیآید
ببخت خود نگرو ضبط گریه کن «طالب»
که آب رفتهٔ عاشق بجو نمیآید