حرف بیلعل سخنگوی تو نتوانم زد
آه بی آینهٔ روی تو نتوانم زد
بر بیاضی که براو طرح بود سنبل حور
رقم سلسلهٔ موی تو نتوانم زد
مشق بیگانگی از کعبه توانم زد لیک
فال آوارگی از کوی تو نتوانم زد
در نظاره ببستم چکنم کز سر عجز
پنجه با نازکی خوی تو نتوانم زد
نقش این سر که ز بالین فلک دارد عار
جز بر آئینهٔ زانوی تو نتوانم زد
منکه بر کاکل شیران زدمی شانه دلیر
دست بر حلقهٔ گیسوی تو نتوانم زد
رقم شعله توانم زدن از خامهٔ موی
لیک جز بر ورق روی تو نتوانم زد
«طالبم» با همه گستاخ زبانی اما
حرف بیمصلحت خوی تو نتوانمزد