کسی ز کوی تو شبگیر چون صبا نکند
که در دو کام سه جا روی بر قفا نکند
براه عشق کسی زیبد از قدم سنجان
که نقش ناصیه فرق از نشان پا نکند
تبسمی که دل آزردگان ماتم را
علاج عقدهٔ ابرو گرهگشا نکند
چو طفل کو ندهد آستین دایه ز چنگ
سرشک دامن مژگان من رها نکند
بلمعهئی که فلک بخشدم ز مشعل مهر
مرا توانگر و خورشید را گدا نکند
ز باد صبح کسی خون شمع کشته نخواست
بهرزه قاتل ما فکر خوبها نکند
بعهد ریزش این گریه نقشبند بهار
بپای شاهد گل صرفهٔ حنا نکند
چه جای خلق که عکسی در آب و آینه نیست
که بیند آن رخ و در زیر لب دعا نکند
چنان ز حسن تو اجزای بزم رفته ز هوش
کهگر صراحی می بشکنی صدا نکند
سرم سپهر گر از تن جدا کند چه غمست
دعا کنید کز آن آستان جدا نکند
بگوش کس نرسد از نو نکتهئی «طالب»
که با هزار زبان بر تو مرحبا نکند