طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۰

همانا ترک مستی سوی این ویرانه میآید

که بوی خونی از زنجیر این دیوانه میآید

بتن گو، هر سرمو تازه‌شو آمادهٔ زخمی

که باز آن فتنه‌جو می‌آید و مستانه میآید

چراغان گلی امشب بپای شمع می‌بینم

مگر بلبل بطوف مشهد پروانه میآید

صبارا غالبا گستاخئی ره داده با زلفش

که دیگر بوی شمشیر از زبان شانه میآید

کدامین گل چراغ خانهٔ خمار شد کامشب

نسیمی کز چمن میآمد از خم خانه میآید

تهی بینائی قسمت نگر کین بی‌نصیبان را

لبی تا ترکند جان بر لب پیمانه میآید

حدیث هجر تاکی همنشین نقل دگر سر کن

که بوی خواب مرگ از طرز این افسانه میآید

در فیض است اینجا حاجبی در پرده‌داری نیست

بدین در آشنا میآید و بیگانه میآید

بدل نقش صنم چون میروم زین خاکدان بیرون

باستقبال هر مویم صد آتشخانه میآید

براه وعده‌گر امشب نتازم رخشکی تازم

که بختم بر اثر می‌آید و مردانه میآید

دلی کز جنبش زنجیر زلفش میرود از خود

پس از عمری که میآید بخود دیوانه میآید

دوای درد عشق از دردمند عشق‌جو « طالب »

که زخم شعله را جراحی از پروانه میآید