مستان بگریه جوهر الماس خون کنند
وانگه ز دیدهٔ گهر افشان برون کنند
سوزند خود ستارهٔ طالع بیرق آه
وانگه ستیزه با فلک نیلگون کنند
تا حال میکشان چه بود کز نسیم شب
نزدیک شد که صومعهداران جنون کنند
ترکان غمزهٔ تو بدین خوی آتشین
دارم گمان که در حرم کعبه خون کنند
افلاک در قلمرو صافی دلان عشق
تشبیه آفتاب بداغ درون کنند
پهلوی دل کنند ز خار جنون فکار
آنانکه تکیه برخرد ذوفنون کنند
آنانکه بخت مشرب واحباب میزیند
ایکاش سر بپیرهن خود درون کنند
این آه و ناله گر بکف آرند فرصتی
دست ستیزه در کمر بیستون کنند
در عشق التماس دوا نقص همتست
دست دعا برآر که دردت فزون کنند
دردیکشان عشق چو سازند بزم عیش
الماس در پیاله برای شکون کنند
آمادهٔ مصیبتم ایکاش همدمان
پیراهنی که نیست مرا نیلگون کنند
آنانکه بر ترانهٔ «طالب» نهند گوش
حاشا که یاد زمزمهٔ ارغنون کنند