تا دل ز جام صاف ایاغی نمیزند
گر بلبلی است نغمهٔ زاغی نمیزند
قحط دلست در شکن سنبلت که باز
بوی گل جنون بدماغی نمیزند
شب نیست کز خجالت رویت در انجمن
پروانه آستین بچراغی نمیزند
عیش از جهان رمیده بنوعی که در بهار
دیوانهئی بسر گل داغی نمیزند
«طالب» سمندریست بگلخن غزلسرای
یک بانگ بلبلانه بباغی نمیزند