سحرم جوش گل از دیده بدامان افتاد
چاک چون غنچهام از دل بگریبان افتاد
بسکه این دیدهٔ تر بر سر هم ریخت سرشک
نوبت لغزشم از پای بمژگان افتاد
یأس را دست بر آویزهٔ فتراک زدم
چکنم توسن امید ز جولان افتاد
مجلسآرای چمن محرم آتشکده نیست
اختلاط من و بلبل بگلستان افتاد
قطره ناکرده وداع جگر از غایت شوق
گل اشکی شد و در دامن مژگان افتاد
هرکجا بود سری چید گل سامانی
سرما بود که از دیدهٔ سامان افتاد
چون کند ترک سر زلف تو کز خون دلم
شانه را چاشنئی در بن دندان افتاد
طوطی نطق گر افتاد ز پرواز چه غم
زانکه افتاد ولی در شکرستان افتاد
«طالب» از گلشن «ایران» چو هوائی گردید
بدو برهم زدن بال به «توران» افتاد