برون میآیم از روزن چو یار از در درون آمد
خزان بر در زند چون نوبهار از در درون آمد
سواد زلفش آمد در نظر زآن شادمان گشتم
بدستوری که شام روزهدار از در درون آمد
بنوک خنجر مژگان گشایم رخنهئی در دل
که هرگه کآید آن دشمن سوار از در درون آمد
چمن بر خود بیالد هر سحر کآن شاخ گل سرخوش
چو برگ لاله شبنم بر عذار از در درون آمد
کمان سرمهام هر دم گشاید روزن چشمم
ولی چون گرد بشکافد غبار از در درون آمد
خیال فتنهٔ زلفی در آمد در دل تنگم
باشوبی که گوئی روزگار از در درون آمد
خیال جلوهٔ مقصود می بستم چه دانستم
که در خون باز گردد انتظار از در درون آمد
رخت ناموس گلها بردهگر باور نمیداری
اشارت گونه کآئینه دار از در درون آمد
مصیبت خانه گردد غیرت گلزار چون «طالب»
بدست می پرستی زلف یار از در درون آمد