طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۳

هر دم از سینه لباس هوسی تازه کند

عهد فریاد بفریاد رسی تازه کند

محملی بر سر مجنون نبرد ناقه ولی

هردمش داغ ببانگ جرسی تازه کند

آهنین دل‌تر از آنم که کهن داغ مرا

کاوش نشتر مژگان کسی تازه کند

ریخت بال و پر و برباد شد آن قوت طبع

که برین مرغ هوائی قفسی تازه کند

ذوق تمکین نگذارد که بسهو آن لب نوش

نمکی با دل مجروح کسی تازه کند

ای شب هجر گلوگیر، زمانی مشتاب

آن‌قدر باش که صبحم نفسی تازه کند

«طالب» از ذوق فرو مانده کجا شد می‌ناب

که بیک جرعه دماغ هوسی تازه کند