بازم ز دل شراب جنون جوش میزند
وزجام دیده نشأهٔ خون جوش میزند
با سنبل که گرم نظر بازیم که باز
خونم ز دیده غالیهگون جوش میزند
جان در تن از نسیم تغافل فسرده بود
زین اختلاط گرم کنون جوش میزند
در شغل گریه دیدهٔ ما نو نیاز نیست
زین چشمه عمرهاست که خون جوش میزند
در عرصگاه جلوهٔ آن آفتاب حسن
چشم و دل از ستاره فزون جوش میزند
چون فوج بلبلی که بجوشند برگلی
بر نرگس تو سحر وفسون جوش میزند
نسرین شکفته برلحد از استخوان من
وزلوح مشهدم گل خون جوش میزند
چون جنت از برون بگل اندودهام دلی
سامان دوزخم بدرون جوش میزند
«طالب» بچشم سامعه بنگر که از لبم
خونبهای زمزمه چون جوش میزند