صبح از رخ او تحفه بگلزار فرستاد
شام از خط او نافه بتاتار فرستاد
هر دل که غبار خط مشکین برخش دید
آئینه بدریوزهٔ زنگار فرستاد
ما را فلک سفله بی گوهر مقصود
در کام نهنگ و دهن مار فرستاد
راحت طلبیدم ز جهان دیده بپوشید
غم خواستم ازدهر بخروار فرستاد
درحیرتم از جنت گردون که چسان دل
دادش که بما محنت بسیار فرستاد
برچهرهٔ زردم رقم از خون جگر زد
آنکس که ترا گونهٔ گلنار فرستاد
برطور تمنا لب از ابرام نبستیم
تا دوست بما مژدهٔ دیدار فرستاد
من جنس برون دادنی از دست نبودم
بختم بغلط جانب بازار فرستاد
کم قدر از آنم که فروشندهٔ قسمت
بی گفت و شنودم بخریدار فرستاد
«طالب» ز ره کعبه چو بر دیر گذر کرد
از سبحه سلامی سوی زنار فرستاد