طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۶

ببخت شوم من آتش زبان موم شود

همای در قفسم رفته رفته بوم شود

دلیکه تهمت سختی کشد بعشق سپار

که در دو هفته اگر آهن است موم شود

بروزگار غمت لحظه لحظه گردون را

چکیدهٔ مژهام تایب نجوم شود

محبتم اگر آتش زنم بخرمن خویش

چو سرمه بر سر خاکسترم هجوم شود

بصحن گلشن اگر خاک من بباد دهند

نسیم گل ز ملاقات او سموم شود

بچین شد آیت لطفش نصیب خاقانی

کنون بشهرت اسکندری بروم شود

زمانه رسم کهن طی نموده امیدست

که طرز «طالب» ما ناسخ رسوم شود