بازم جنون عشق بتی بر دماغ زد
کآتش زعکس چهره بگلهای باغ زد
عشقش بسنگ تفرقه از بوستان براند
هر بلبلی که فال صفیر فراغ زد
پروانه نیست ظلمت او شد در انجمن
زآنسان که سینه بر دم تیغ چراغ زد
گفتم بعقل چارهٔ دیوانگی کنم
عقلم جنون عشق شد و بر دماغ زد
هر غنچهٔ دلی که بدوران ما شکفت
چون برگ لاله دست بدامان داغ زد
در پیچ و تاب غیرتم از باد صبحدم
کافروخت آتش گل و در جان باغ زد
«طالب» دهان زجرعه جو مینای مینشست
زآندم که بوسه بر لب لعل ایاغ زد