تذرو عیش دگر آب و دانه میطلبد
بشاخ سایهٔ سرو آشیانه میطلبد
جهان شکفته بنوعی که غنچهٔ تصویر
برای خنده نسیمی بهانه میطلبد
زمان صراحی مشرب نهاده بر طاقی
که سرو بهر چمیدن چمانه میطلبد
مرا دماغ خموشی نه و سپهر از من
دمادم الوان الوان ترانه میطلبد
نهاده ترک اجل باز ناوکی بکمان
بزیر چشم ز دلها نشانه میطلبد
فلک چواهل سؤال ایستاده بر در گاه
زکوة بوسه از آن آستانه میطلبد
گره گره شده دوشیزهٔ شبم را موی
از آن زپنجهٔ خورشید شانه میطلبد
دلم که چین جبین دایم از خدا میخواست
چه شد که بهر شکفتن بهانه میطلبد
ز حد گذشت خموشی ترنمی «طالب»
که گوش زمزمهٔ عاشقانه میطلبد