خوش طینتم نه زآتش و آبم سرشتهاند
کز عنصر لطیف شرابم سرشتهاند
نور طبیعتم نبود در کرشمهای
رمزیست اینکه از می نابم سرشتهاند
طرف جبین شاهد حسنم عرق فشان
کز گوهر حیا و حجابم سرشتهاند
گه دست یار بوسه دهمگاه پای دوست
هم طالع عنان و رکابم سرشتهاند
دست نسیم گلشن شوقم گره گشای
خاص از برای بند نقابم سرشتهاند
یک لحظه بی ترشح خونابه نیستم
گوئی به بخت شور کبابم سرشتهاند
«طالب» می است مایهٔ تخمیر طینتم
یعنی نه از عبیر و گلابم سرشتهاند