طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۲

حواس جمعان تا کی مشوشم بینند

ز آب گوهر دل برق آتشم بینند

عذار حادثه را زلف عنبرین تارم

چه نقض زین که حریفان مشوشم بینند

تمام عمر چو زاهد خمارکش بودم

چه شکر اگر دو سه روزی قدح کشم بینند

خمارطی شد اگر عمر امان دهد زین پس

چو شخص نشأهٔ می در کشاکشم بینند

بلب چو بادهٔ جوشان تمام دردم لیک

اگر دلم بشکافند بی غشم بینند

غذای دیگ امیدم عجب که حسن بتان

بچشم ذایقه روزی نمک چشم بینند

بزیر زین بتان کلک اشقرم «طالب»

به آنکه در خم آن رخش ابرشم بینند