طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۲

برغبت آنکه دایم سر بزانوی الم دارد

گر از دیبای عیش مالشی نبود چه غم دارد

بچشم کم مبین ای خواجه درجسم تهی دستم

که این مفلس هزاران گنج در زیر قدم دارد

اثر باقیست برگردون تراوشهای اشک مرا

هنوز از گریه‌ام پیراهن خورشید نم دارد

چو زلف اوسری با عرض سامان نیستش ورنی

دل شوریده ز اسباب پریشانی چه کم دارد

وفا رنگیست بر رخسار حسنت بی سبب کردون

ترا چون خود بجرم بیوفائی متهم دارد

بدین کز خیل همچشمان خویشش خوانددرمستی

چه منتها که چشم او به آهوی حرم دارد

حذر از شورش چشمم که این طوفان آبستن

هزاران طفل چون آشوب محشر درشکم دارد

رقم مشکین فشان دکلک راقم غالباً موئی

ز چین زلف او پیچیده برنوک قلم دارد

بیاقوتی قدح ساقی مکن خون در دل «طالب»

که او برکف سفالی غیرت صد جام جم دارد