منم که دود دلم شعله پوش میآید
لبم ز صبح تبسم فروش میآید
هلاک تشنگیم ورنه بر لب از مژگان
هزار قطرهٔ دریا بدوش میآید
که میزند رقم گریه کز در و دیوار
صریر خامهٔ مژگان بگوش میآید
سر آب گشته مگر آب چشمه سار حیات
که خضر بالب تبخاله جوش میآید
فغان که مرهم کافور در جراحت ما
برهنه میرود و شعله پوش میآید
چه نسبت است ندانم مرا بجامهٔ فقر
که بیکشاکش دستم بدوش میآید
زجوش نکته زبانیست کلک «طالب» را
که شخص ناطقه با او خموش میآید