طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۰

منم که دود دلم شعله پوش می‌آید

لبم ز صبح تبسم فروش می‌آید

هلاک تشنگیم ورنه بر لب از مژگان

هزار قطرهٔ دریا بدوش می‌آید

که می‌زند رقم گریه کز در و دیوار

صریر خامهٔ مژگان بگوش می‌آید

سر آب گشته مگر آب چشمه سار حیات

که خضر بالب تبخاله جوش می‌آید

فغان که مرهم کافور در جراحت ما

برهنه می‌رود و شعله پوش می‌آید

چه نسبت است ندانم مرا بجامهٔ فقر

که بی‌کشاکش دستم بدوش می‌آید

زجوش نکته زبانیست کلک «طالب» را

که شخص ناطقه با او خموش می‌آید