چون هوس بیهوش دارد ورمئی افسون کند
ناف لیلی را بلورین ساغر مجنون کند
روی دست معجز مشاطهٔ حسرت شمار
اینکه بی گلگونه روی اشک را گلگون کند
آهم از دل تا فلک صد عمر طی کردم هنوز
قدسیان چون طرهاش بویند بوی خون کند
نامهٔ حسرت برین نامحرمان مگشا مباد
جذب الماس نظرها غارت مضمون کند
سایه در آغوش آن نخلم که طبع نکتهسنج
نکته را در دل بیاد قامتش موزون کند
شوق اگر اینست این زودا که جذب گریهام
دیدهٔ دریای دل را سینهٔ هامون کند
مهر بر لب قفل بر مژگان زدن «طالب» چه سود
آن جگر پرخون نماید وین جنون افزون کند