طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۴

در جهان شور هیچ و شیون هیچ

هر چه نتوان از و گذشتن هیچ

دولت و عمر و ناز و نعمت و کام

این تمام از امیر و از من هیچ

همچو مشت حباب خواندن پوچ

همچو موج سراب گفتن هیچ

دل من شاهدیست ساده لباس

که ندارد بگوش و گردن هیچ

چون صبوحی زدم بغارت گل

نگذارم بهیچ گلشن هیچ

چند گوئی ترا چه دربار است

جان من هیچ دیدهٔ من هیچ

چرخ دارد هزار شمع و چراغ

که ندارند موم و روغن هیچ

اشک من زنده آتشی نگذاشت

حاصل جندک سنگ و آهن هیچ

رفتم از آه پردهٔئی بستم

تا نتابد بهیچ روزن هیچ

با قفس رفتمی به عرش اگر

بودمی قوت پریدن هیچ

گوئی از ضعف رشتهٔ نگهم

که نیایم بکار سوزن هیچ

بگذر از خوشهٔ هوس «طالب»

هیچ گیر این بلند خرمن هیچ

باش گو خلق را مراد دو کون

در کنار و ترا بدامن هیچ