درد است سزاوار دل زار و دگر هیچ
عشق است بدیوان عمل کار و دگر هیچ
امروز مرا درد طلب سوخت که در عشق
من بودم و دل بود و غم یار و دگر هیچ
گفتم که وجود از چه شمار است خرد گفت
باغیست در او یک گل بیخار و دگر هیچ
گه پر کنم و گاه تهی دیده چو دولاب
اینست شب هجر توام کار و دگر هیچ
گفتم که بسودای تو ای عشق چه سود است
بگریست بافسوس خریدار و دگر هیچ
گفتم دم نزع ای دل بیمار چه خواهی؟
گفتا قدری شربت دیدار و دگر هیچ
دامن ز کف خار کشیدم سمنم گفت
اینست نصیب تو ز گلزار و دگر هیچ
گفتم چه گنه باعث بیزاری یار است
آزرده دلی گفت که آزار و دگر هیچ
از خوردن خون منع مکن چشم سیه را
پرهیز بود آفت بیمار و دگر هیچ
گاهی که کشم گوشهٔ دل سوی کتابت
مجموعهٔ نسیان بمیان آر و دگر هیچ
مادر حرم و دیر نماند آنچه ندیدیم
زاهد تو چه دیدی درو دیوار و دگر هیچ
دل صاف کن از رنگ تعلق که نماید
معشوق ازین آینه دیدار و دگر هیچ
حفظ تن خود میکند از آتش دوزخ
زاهد همه خود راست پرستار و دگر هیچ
ما و خط سبز تو که زخم دل ما را
اصلاح کند مرهم زنگار و دگر هیچ
«طالب» ز متاع دو جهان حسرت یار است
جنسی که توان برد ببازار و دگر هیچ