طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۲

نشاط هیچ و طرب هیچ و جام و ساغر هیچ

ز هر چه حاصل دهر است عشق و دیگر هیچ

بگیر دامن آزاده‌ئی که، همچو نسیم

ز باغ دهر گذشت و نبست دل بر هیچ

بغیر خاطر جمعی که کس ندید بخواب

دگر چه هست در این عالم مکرر هیچ

بباغ دهر نهال ثمر فشان عشق است

دگر چه بهره ازین نخل‌های بی بر هیچ

نبود لایق آن ضرب جز علایق دهر

دمی که ضرب نمودند هیچ را در هیچ

براز دانی افلاک نقد عمر مباز

که کس نیافته این نه کلاه را سر هیچ

بروزگار ز خود کمتری گمان نبرم

چرا که هیچم و از هیچ نیست کمتر هیچ

بدست گوهر ناکامی آورم «طالب»

ز کام‌های جهان نیست چون میسر هیچ